







من غريبانه ترين غمگينم و وفادار ترين بنده اين زندگي ننگينم
که به اين کومه خاموش تپيدم تنها :
((اي غريبه چه کسي بي درد است آه دارم که درونم درد است))
که زمان بي رحم ، شاخه هاي نارون را شلاق زدن
که چرا روييدن ، چرا به حريم زندگي غلتيدن
واي از اين روييدن زندگي را ديدن به حريم زندگي غلتيدن
چه شکفتن است زمان بي رحم شاخه هاي نارون را شلاق زدن
واي از اين فلک فلک تنگ نظر چه گناهيست مرا ؟
کاشک منو دل مشت خاکي بوديم و کسي ما را مي پاشيد به دو چشم
فلک ، فلک تنگ نظر
نگاهم کن نگاهم کن
ببین این منم
که مثل سایه ای بی جان بدنبال تو می آیم
نگاهم کن نگاهم کن
بجز چشمان زیبایت نگاه مهربانی من نمی خواهم
نگاهم کن نگاهم کن
مرا چون زورقی خسته در این گرداب تنهایی
کسی جز تو نمی خواند
مرا کس این چنین رنجور و دل خسته نمی خواهد
برای شادی روح شکسته
همان روحی که با عشقت گسسته
به آن عهدی که با قلب تو بسته....
ولی قلبت ....ولی قلبت
نه قلبت نه... آن دل سنگت
رهایم کن نمی خواهم نه قلبت را نه چشمانت . . ..
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

تولدت مبارک![]()
امید وارم زندگی خوبی داشته باشی![]()
بهترین دوست من بودی تو این سالها![]()

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ .

از تنگناي محبس تاريکي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خداي بي همتا
يکدم زگرد پيکر من بشکاف
شايد درون سينه من ببيني
اين مايه گناه و تباهي را
دل نيست اين دلي که به من دادي
در خون طپيده آه رهايش کن
يا خالي از هوي و هوس دارش
يا پايبند مهرو وفايش کن
آه اي خدا تورا چگونه گويم
کز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان تو
گويي اميد جسم دگر دارم