گل ارکیده

دل من

از آدما دلم شكست واسه هميشه دلم ميخواد دعا كنم اما نميشه!
حتي خدا جوابمو ديگه نميده
خداجونم يه كاري كن نگو نميشه!
بهم نگو گناه من واسه كي بوده
نگو كه اشتباه من واسه چي بوده
دوستش داشتم دوسش دارم قد نفس هام
بدون اون نميتونم من خيلي تنهام
چه كردن آدما باروزگارم ؟
چه كردم با خودم درمون ندارم؟
اگه دنيا ميخاست تنها بمونيم
نمي خاستم اونو تنها بذارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 17:32  توسط BeEhNaZ  | 

دنیای من


بارون مياد تا پشت در باشي 

بارونو چتر و كوچه همدستن تا ما به هم نزديكتر باشيم
من ماله يه دنيايه كوچيكم

دنيايه كوچيكي كه تاريكه

دورم كه باشم ازتو خيلي نزديكم
تقويم من هرروز غم داره هر روز صدتا متهم داره

 دنيام پر از فردا و ديروزه

تقويم من امروزو كم داره

صحبت سر امروزو فردا نيست

تو دنياي تو واسه من جانيست
هرجاي اين كابوسو ميگردم

 انگيزه اي به اسم رويا نيست.
پيراهن بارونو ميپوشم

 دنيارو ميگيرم در آغوشم

 اما چه آسون ميرم از يادت وقتي ميگي

 يادت فراموشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 16:21  توسط BeEhNaZ  | 

..............

دلت با ما نیست نگفتم چرا نپرسیدم

اما ای همیشگی توام نمیپرسی احوال مارو از ته دل

نمیپرسی فقط با گرمی انگشتات گونه های سرخ

داوودی های زرد و پاک کردی

و من دونستم که دوست داشتن در پی باد دویدن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 0:27  توسط BeEhNaZ  | 

Tabrik

Tavallodet Mobarak Behnaz Jooon

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 2:29  توسط بهناز  | 

تورو دوست دارم

تورو دوست دارم زياد ، نگو پس دلت مياد منو تنهام بذاري/
توي آخرين وداع وقتي دورم از همه ، چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه /
 تورو مي سپرم به خاک، تورو مي سپرم به عشق ، برو با ستاره ها/
تورو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت /
 تورو دوست دارم وقتي ميگذري هميشه از خودت/
 تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچه گي ، بغلت ميگيرم آروم ميرم به سادگي /
تورو دوست دارم مثل دلتنگي هاي وقت سحر/
تورو دوست دارم  مثل خواب خوب بچه گي بغلت ميگيرم و
اين دل غريبم و با تو مي سپرم به خاک /
توي اخرين وداع وقتي دورم از همه چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه
 تورو مي سپرم به خاک تورو مي سپرم به عشق برو با ستاره ها //////////

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 15:44  توسط BeEhNaZ  | 

کلام آخر

آرزوهايم زير انبوهي از خاکستر هنوز نفس مي کشند...
 هنوز شعله ورند...
 نسيم مهرباني تو کي مي وزد؟
*********
چه کردي با من؟...
ميخواهم بنويسم...اما از چه؟ از کي؟ و براي چي؟...
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...
اما براي شنيدن چه کلامي؟...
مي خواهم بنويسم...
از تو..
از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...
چه کردي با من؟...
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...
آخر تو تنها اميد بودي تنها دعاي شبانه ام...
مي خواهم بنويسم...
از چشماني خيس و دلي در اندوه نشسته از آرزوها و دعا هاي بيهوده..
هنوز دستانم ميلرزد اما باز هم مي خواهم عقده نشکفته ي دل را با نوشتن باز کنم..
نمي نويسم چگونه مي پرستمت...
مي نويسم که مردنم را در پايت باور نداري...
مي نويسم که من همان جزيره متروک بودم...
اي که بي من قصد رفتن مي کني...
مي خواهم بنويسم اما چه سود؟!تو که نخوانده دوررش مي اندازي..
چه سود از نوشتن وقتي گريه هايم نتوانست تو را از رفتن باز دارد..
ديگر نمي خواهم بنويسم ...
ديگر نمي خواهم بگويم چه قول ها دادي و چه قسم ها خوردي...
نمي خواهم بنويسم که چگونه دستي که به نياز بسويت دراز شده بود رد کردي...
نمي خواهم بنويسم که مي تواني فراموش کني ...
اما نا نوشته مي داني که هرگز فراموش نخواهم کرد...
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي..
...
..
.
نگاهت را از من پنهان نكن!
آنها مي گويند اما من هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 11:34  توسط BeEhNaZ  | 

گمشده

تو را گم مي‌کنم هر روز و پيدا مي‌کنم هر شب

بدينسان، خوب‌ها را با تو زيبا مي‌کنم هر شب

تبي اين کاه را - چون کوه سنگين مي‌کند- آنگاه

چه آتش‌ها که در اين کوه بر پا مي‌کنم هر شب

تماشايي است پيچ و تاب آتش، - ها ... خوشا بر من

که پيچ و تاب آتش را تماشا مي‌کنم هر شب

مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني اي دوست

چگونه با جنون خود مدارا مي‌کنم هر شب

چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو

که اين يخ کرده را از بي‌کسي «ها» مي‌کنم هر شب

تمام سايه‌ها را مي‌کِشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا مي‌کنم هر شب

دلم فرياد مي‌خواهد - ولي در انزواي خويش

چه بي‌آزار، با ديوار - نجوا مي‌کنم هر شب

کجا دنبال مفهومي براي عشق مي‌گردي؟

که من اين واژه را تا صبح معنا مي‌کنم هر شب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:20  توسط BeEhNaZ  | 

همین روزا

بهش بگين بي خبرم بپرسين عشقمون چي شد ؟

چشم سياش طرز نگاش حجب و حياش مال کي شد ؟

اوني که تازه اومد و توي دلم خاطره شد

بهش بگين با رفتنش کار دلم يکسره شد

ديوونه بود اما منم ديوونه تر از عشق اون

قلبمو زد به نامشو پر زد و رفت به آسمون

پر زد و رفت حتي برام خط و نشون هم نکشيد

رفت و نشست رو شونه ي اون که به فکرم نرسيد

بهش بگين همين روزا توي دلم مي کشمش

خدا نياره اون روز رو بيافته چشمم تو چشش


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:45  توسط BeEhNaZ  | 

آغوش

در آغوشم بگير ...

بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس کنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پايت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره کن

تنها تو را مي خواهم

بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم... 


  
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:12  توسط BeEhNaZ  | 

مرحم

گريه کردم گريه هم اين بار آرامم نکرد

هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد

بي‌تو خشکيدند پاهايم کسي راهم نبرد

دردِ دل با سايه‌ي ديوار آرامم نکرد

خواستم ديگر فراموشت کنم اما نشد

خواستم اما نشد، اين کار آرامم نکرد

سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس

دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردي؟ که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:37  توسط BeEhNaZ  | 

مرگ دل

بگذار بميرم

كه دگر همسفري نيست

             در سينه من فرصت عشق دگري نيست

                                                  بعد از تو دلم عرصه تكرار بلا بود

آري

دگر از عشق دراينجا خبري نيست


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:46  توسط BeEhNaZ  | 

یه دوست

گاهي اوقات احتياج به يه آدمي داري? يه دوستي? که وايسته رو به ‌روت

که توي چشمات نگات کنه و محکم بزنه تو گوشت که تو صورتت خم شه و

دستت رو بذاري روي گونه‌ت و دوباره نگاش کني ببيني که خشمگينه?

ببيني که از دستت عصبانيه توي اخم صورتش ببيني که دوستت داره ببيني

که دوستته. که نگاش کني? همون‌جوري که دستت روي صورتيه که اون

بهش کشيده زده? که بهت بگه « تو چته؟ بسه? به خودت بيا .. تو چته ..

» که سرت فرياد بکشه .. که تو يه هو بلرزي? که بري بغلش? که بغلت

کنه? همون دستي که کوبيد تو صورتت رو بذاره رو سرت? توي موهات?

که سرت رو فشار بده توي گودي‌ شونش? که تو چشمات رو ببندي? روي

شونه‌ش گريه کني? بلرزي? و با خودت فکر کني که « تو واقعاً چته .. »

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:53  توسط BeEhNaZ  | 

فلک

اي غريبه که از کوچه ما مي گذري کومه کوبه خاموش مرا مي نگري
                                

                     من غريبانه ترين غمگينم و وفادار ترين بنده اين زندگي ننگينم
که به اين کومه خاموش تپيدم تنها :
                    

        ((اي غريبه چه کسي بي درد است آه دارم که درونم درد است))

که زمان بي رحم ، شاخه هاي نارون را شلاق زدن
                                       

                                                     که چرا روييدن ، چرا به حريم زندگي غلتيدن

                   واي از اين روييدن زندگي را ديدن به حريم زندگي غلتيدن

چه شکفتن است زمان بي رحم شاخه هاي نارون را شلاق زدن

واي از اين فلک فلک تنگ نظر چه گناهيست مرا ؟

کاشک منو دل مشت خاکي بوديم و کسي ما را مي پاشيد به دو چشم

                                                                      فلک ، فلک تنگ نظر
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:46  توسط BeEhNaZ  | 

گناه من

نگاهم کن نگاهم کن
           ببین این منم
                              که مثل سایه ای بی جان بدنبال تو می آیم
نگاهم کن نگاهم کن
                               بجز چشمان زیبایت نگاه مهربانی من نمی خواهم
نگاهم کن نگاهم کن
                                مرا چون زورقی خسته در این گرداب تنهایی
کسی جز تو نمی خواند
                                 مرا کس این چنین رنجور و دل خسته نمی خواهد
برای شادی روح شکسته
                                  همان روحی که با عشقت گسسته
به آن عهدی که با قلب تو بسته....
                                   ولی قلبت ....ولی قلبت
نه قلبت نه... آن دل سنگت
                              
رهایم کن نمی خواهم نه قلبت را نه چشمانت . . ..

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:40  توسط BeEhNaZ  | 

خود کشی

دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:12  توسط BeEhNaZ  |